تبليغاتX
آنچه پسران و دختران باید بدانند
designer: AmiR~HossiN~khaTeRi
تصـــــــوير تصادفي
منوی کاربری

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

............................... اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن ! به مدير وبلاگ ايميل بزنيد ! ذخيره كردن صفحه! اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها! لينک RSS
site map site map ror html site map
Add to Technorati ..............................

لينك دوستان
بزرگترین گالری قالب بلاگفا وبلاگ دوستم محمد
وبلاگ هئیت عاشقان مهدی(عج)
معجزات ریاضی قران
شهدا زنده اند
ساحل نجات
در انتظار گل نرگس
آشیانه دوستی
کی بهم می رسد ای ماه
دوازدهمین ستاره
دوست داشتنی ترین پدر دنیا
::براش فتوشاپ و فونت و آیکون::

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:آنچه پسران و دختران باید بدانند در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،

سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

چت بامديـــــر
جستجوگر

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

آرشيو

طراح قالب
داستان

تو اتوبوس دیدمش،اهل درس وبچه مثبت به نظر میرسید، کم کم نزدیکش شدم وپیشش وایستادم سر بحث باز شد.از اینکه انگار اتوبوس از طرف دیگه ای داره میره.بعد بهش گفتم:دانشجویی، گفت:نه کارمندم شما چطور؟

دانشجویی گفتم یه جورایی کمی که صحبت گل انداخت بهش گفتم یه سوال دارم! گفت:بپرس بهش گفتم معنای زندگی چیه؟

انگار که سفری عمیق به اعماق وجودش کرد چشماش به نقطه ای خیره شد ونفسی کشید که خیلی معنا داشت.

جوابی نداد مثل اینکه نمی توانست جواب بده بعدِ چند ثانیه مثل اینکه جرقه ای تو ذهنش خورده باشه با حالت مهربانانه ای گفت:اصلا بذار ازخودم بگم دقیقا سال دوم دانشگاه بودم در بین هم کلاسی هایم عاشق دختربا نجابتی شدم که واقعا زیبا وازهر جهت کامل بود .

اما من سال دوم دانشگاه بودم وخدمت سربازی در پیشم بود وسنمم کم بود نمی تونستم باهاش ازدواج کنم خیلی ناراحت بودم هیچ کس نمی تونست کمکم کنه خیلی سر خورده شده بودم زندگی واقعا برام مثل جهنم شده بودو برام معنا نداشت یه روز داشتم از کوچه ی پشت مسجد رد می شدم ازمسجدحرفایی به گوشم رسید که انگار بهم جان می داد وبرایم تازگی داشت.

 انگار درد منو می گفت همونجا وایستادم وتا اخرشو خوب گوش دادم فردا شب رفتم تو خود مسجد نشستم تا اون موقع حتی نمازم نمی خوندم ولی از اون به بعد اهل نماز شدم زندگی درد اورم ، مثل عسل شیرین شد لحظه های ناب با خدا بودن را به دنیا نمی دادم روحیه ام عوض شده بود  اینقدر حال خوبی داشتم که مثل علامت مثبت(+) شده بودم تعریف از خود نباشه ولی حس می کردم مثل آینه صاف شده ام.

گاهی همکلاسی هم را دعا می کردم وازخدا براش آرزوی موفقیت می کردم .تو مدرسه بهش توجه نکردم تا کم کم از ذهنم پاک شد.با بچه های مسجد رفیق شدیم وگاهی قبل اذان میرفتم مسجد وگل مگفتیم و گل میشنیدیم .لذت شوخی های جالب و مذهبی اون موقع تا الانم یادمه .

وقتی تو راه بر م گشتم از خوشحالی انگار رو هوا راه می رفتم توراه وقتی به بچه های سر کوچه بر می خوردم می دیدم چقدر دارند اشتباه می کنن الکی ،شایدم زورکی صدای قهقه سر میدادند تا خلا لذت بردن از زندگی را پر کنن وفکر کنند که خوشبختند به خودم می بالیدم وخدا را شکر می کردم اخه منم یه روز مثل اونا بودم شایدم بدتر عشق تیپ  داشتم وعشق دوستی با جنس مخالف و از این حرفا.

پیمان پسر همسایمون بود بچه ی مذهبی و صا فی بود هم سن بودیم ولی اینقدر حرفای شیرینی می زد که تمام وجودم وفرا می گرفت خوب سرتو درد نیارم دانشگاه تموم شدو رفتم خدمت، خدمت سربازی هم تموم کردم وبر گشتم،بعد از سربازی خیلی زندگی ام سخت شد خودم کار گیرم نمیومد تازه پدرمم نیز بیکار شده بود یه روز پیمان گفت:خیلی انگار پکری چی شده؟ گفتم: هیچی کمی اصرار کرد بهش نگفتم یه دفعه همون تکه کلام معروفش رو دوباره تکرار کرد (خدا بنده ها شو دوست داره و تنها نمی گذاره این بنده ها هستند که خدا رو تنها میذارندو فراموش می کنند امیدت به خدا باشه همه چیزحل میشه)شب تو مسجد دلم شکست و گفتم :خدایا  تو خیلی مهربونی و منو دوست داری و تنهام نمی ذاری خدایا کمکم کن .

بعد مسجد پیمان رو شوخی بهم گفت: امروز خیلی وصل بودی بابا ما رو هم دعا می کردی!

سر شام مادرم گفت:بابات یه کار بهتر پیدا کرده از فردا هم می ره سر کار راستی از شرکتی هم که تو لیست انتظارش بودی تماس گرفتند که فردا بری برا مصاحبه گفتم: شوخی می کنی؟ گفت :شوخیم چیه !از خوشالی پر در آورده بودم رفتم تو اتاقم و خدارو شکر کردم !کارم درست شد و می رفتم سر کار دوسه هفته بعدش مادرم گفت: نمی خوای آستینی بالا بزنی . گفتم :نمی دونم مامان هر چی شما بگید.مادرم گفت:یه دختریه چند هفته ای هست اومدند محله ی ما چند تا خونه بالا تر،دختره با نجیبیه و خونوادشم خیلی خوبند امشب زنگ می زنم تا برا فردا بریم خواستگاری گفتم مامان پس کمی صبر کن تا من آمادگی پیدا کنم.گفت: تواون هفته خوبه گفتم باشه.

شب گفتم :خدایا من اون دختر همکلاسیم رو میخواستم الان نمی دونم ازدواج کرده یا نه. خدایا خودت درستش کن.

فردا به مادرم گفتم که تو دانشگاه چی شده بود .مادرم گفت :دختر خوب مامان زیاده ،حالا تواز کجا می خوای پیداش کنی این دختره که می گم خیلی خوبه .حالا بیا ببین اگه نپسندیدی اون وقت یه فکر دیگه می کنیم.

 

مادرم وقت خواستگاری را مشخص کرد ورفتیم خواستگاری(اینجا که رسید با چنان هیجانی صحبت می کرد که چشمانش از عشق به خدا برق میزد ادامه داد ) باورت نمی شه همون دختر همکلاسیم بود از خوشحالی داشتم پر در می آوردم اونجا به خودم گفتم که خدا واقعا رفیق بامحبتیه که وقتی بخواد رفاقتشو ثابت کنه از هیچ چیز کم نمی ذاره.

خلاصه بعدش ازدواج کردیم وزندگی خوب وخوشی داریم واقعا دختر کامل وفهمیده ای است.

آره اینجوری یه نوجوونی که داشت از اول نوجونیسش اشتباه میرفت اومد توراه .حالا که فکرمی کنم می بینم اگه اون روزایی که با بچه ها سر کوچه حرفای صد من یه غاز می زدیم  وچشم چرونی می کردیم ادامه داشت معلوم نبود که حالا تو کدوم خرابه ای یه سرنگ تو دستم بودو مثل یه انگل مرده بودم.

 

اینو بدون که زندگی سختی داره اما زندگی با سختیهاش شیرینه زندگی بدون سختی معنای زندگی نداره امید وارم جواب سوالت و گرفته باشی!

گفتم خیلی جالب بود می تونم زندگیت رو که چگونه متحول شد را تو وبلاگم بذارم  با خنده گفت:فکر نمی کردم یه روزی زندگیم معروف بشه ولی باشه مشکلی نداره فقط یادت باشه  که همیشه از خدا کمک بخوای

 گفتم :حتما خیلی خوشحال شدم  تقریبا رسیده بودیم  .خدا حافظی کردم  خواستم پیاده بشم راننده گفت: چند نفر گفتم دو نفر

دوتا دوست

[+] نوشته شده توسط محمد رضا در 10:15 | |

پسرا هم مقصرند!!!

اصلا چرا باید همه ی تقصیرا را گردن دخترا انداخت؟

مگر پسرا کمتر از دخترا مقصرند؟

پسرا وقتی به سن 15-16سالگی میرسند و پشت لبشون سبز می شه فکر می کنن" سلمان خان" فیلم هندی ها شدند و دختر همسایه" آشواریا رای" هندی ها و باید برای رسیدن به اون تلاش کنند.

اما واقعا عشق چیه؟وعلاقه بین دو جنس مخالف از کجا سرچشمه می گیرد؟

شاید باور کردنش مشکل باشد اما عشقی که ما از اون حرف می زنیم سرچشمه گرفته از غرایز جنسی  وتمایلات انسانی است.

وقتی این غرایز سراغ جوان آمد دنبال پاسخ گویی به این نیاز می رود مانند احساس تشنگی که  برای پاسخ گویی  به این نیاز دنبال آب می رود .

نوجوان ارضای این غریزه را در جنس مخالف می بیند.وبراثر فعال شدن این غرایز هیجانات روحی نیز به او دست می دهد و یک خلا عاطفی  ویک نیاز روحی به جنس مخالف پیدا می کند در این هنگام یک محبت کاذب رخ می دهد که  متاسفانه اشتباها اسم این را می گذارند"عشق" .

پس آن حسی که به دختر همسایه داریم عشق نیست بلکه سرچشمه گرفته از غریزه جنسی است.

 

شاید بپرسید دلیل صحبتت چیست؟   من به شما خواهم گفت :

1.اگر دختر همسایه تصادف کرد و پوست صورتش کاملا از بین رفت باز هم عاشق او می مانید؟

2.اگر دختر مَش غضنفر از دختر همسایه قشنگ تر بود و اونو دید باز هم دختر همسایه را دوست می دارید؟

3.خودمدنیم تا حالا چند تا مورد عوض کردید؟تقریبا سالی 2-3مورد عوض کردید پس اگر عشق واقعیه چرابایدهر روز عاشق یکی دیگه بشیم ؟

چند روز پیش یکی از دوستام به اسم ایمان بهم می گفت: عاشق دو نفرم  نمی دونم کدومشونو انتخاب کنم.!!  واقعا اینه معنی عشق ؟

حالا واقعا معنای عشق چیه؟

عشق واقعی عشقی است که از روی عقل و از روی کمال خواهی وسعادت طلبی انسان باشد .بعضی ها فکر می کنند اگر با همسر یا فردی بی حجاب در پارک قدم بزنند عاشق واقعی اند ولی این چیزی جز حقارت و بی غیرتی نیست. آنگاه که انسان دست در دست کمال واقعی در پارک زنگی قدم می زند عاشق واقعی است ،پس عشق واقعی مخصوص خداست.

خب با این اوصاف پس ما دیگر کسی را دوست نداشته باشیم ،ازدواج نیز نکنیم زیرا عشق زمینی وجود ندارد؟؟!!

خیر این گونه نیست که ما علاقه به جنس مخالف نداشته باشیم، بلکه علاقه ای که قبل از فرا رسیدن مقدمات ازدواج باشد مخرب است.

آخه پسر نوجون 17-18 ساله که هنوز 7-8سال دیگه تا ازدواجش مونده چه کار به عشق داره؟فکرشو مشغول کنه که چی؟از درس و زندگی عقب می افته که چی ؟آقا واسه ما عاشق شده!!هر روزم یکی جدید .امروز یه قلب با یه تیر وسطش و می نویسه "گل بانو" فردا همون قلبو با همون تیر می کِشه و وسطش می نویسه"آنا هیتا" .

بابا بچسب به درس و زندگی ات .بچسب به خدا،عاشق عشق واقعی شو.که هر موقع خواستی باهاش معاشقه کنی کنارت باشه.

لازمم نیست که دو ساعت وایسی کنار آینه خودتو درست کنی یک دقیقه وضو بگیرو  بایست به نماز وبا معشوقت معاشقه کن.موقش که شد یه فرشته ی زمینی برات جور میکنه که دهنت باز بمونه و به خدا بگی: بابا تو دیگه هستی؟زندگی را با عقل شروع کن وبا عشق ادامه بده.موفق باشید.

[+] نوشته شده توسط محمد رضا در 23:45 | |

نامه دوستم "جان کروز"

با سلام. چند روز پیش افتخار داشتم با دوستی آمریکایی به نام "جان کروز"آشنا شوم که تازه مسلمان شده  .و پس از مسلمان شدنش اسم خود را به جبرائیل تغییر داده .ایشان اهل کشور پرو(آمریکای جنوبی)هستند، در آنجا دانشجوی رشته ی فلسفه ی غرب بودند.از ایشان خواستم داستان زندگی اش و چگونگی مسلمان شدنش را بنویسد واو این نامه را نوشت:

 

 

به نام خداوند متعال

این مو ضوع درمورد لحظه ی مسلمان شدن زندگی من

 وقتی مسیحی بودم به دین اسلام گرایش پیدا کردم نه به سببهای شخصی بلکه یک اراده ی الهی بود .از بچگی ام عشق دین را فهمیدم واحساس میکردم در قلب من ضربان  نبضهای بی شمار از جانب خداوند متعال است .حضورش در فطرت انسان و دنیا است.در جریان بازی های بچگی کم کم به اسرار طبیعت پی بردمئ .به این طریق فهمیدم که تظاهر وقدرت مطلق الهی را میشناسم.

 

در دوره ی جوانی ام مادرم یک خواب دیده بود، به من گفت که:وقتی باردار بودم یک خواب عجیب دیدم یک درخت بزرگ کنار رودخانه بود.روی درخت یک فرشته بود اما وقتی که دیدم تعجب کردم ،بلافاصله برگشتم وشنیدم که فرشته با صدای بلند گفت:اسم ایشون جبراییل است اما وقتی که به دنیا آمدم مادرم اسم جبراییل را فراموش کرد هنگام شهادتین گفتن این اسم را قبول کردم.

 

در آن سالها قبل از گرایش پیدا کردنم ،دینهای دنیا را می آموختم.در جریان دانشگاه در زندگی ام یک دوره تاریک بود.فلسفه ی دیر باور و نیهیلیسم(یعنی بی خدا)در سر من حکم می راند مثل امتحان ایمام از الهی را خداوند راگم کردم ودر زندگی روح نداشتم.

 

زندگی ام می چرخید بعد یک فرشته ی نجات احساس می کردم و فهمیدم که رحمت خدا وند بود ومطالعه وجستوجو دین اسلام شروع کردم.در تواریخ ،دین اسلام آخرین دین است وقرآن کریم آخرین کتاب است که خداوند متعال به زمین فرستاده است.

از این شکل راه  من  نشان  داده بود و هنگامی که در خیابان پیاده می رفتم  یک کلید پیدا کردم و گفتم:این کلید است که درِ اسلام را برای  من باز کرده است و روز دیگر اسلام را قبول کردم.

اما اسلام راه عمیق و کاملی است .چون طبق حدیث پیامبر که فرمودند:شهر بزرگ علوم است و امام علی (ع)درب شهر علوم است.

 فهمیدم که در حق دروازه ی این شهر بزرگ علم امام علی (ع)است که متصل به پیامبراکرم(ص)و فاطمه ی زهرا (س)وامام حسن(ع) وامام حسین (ع)که پنج نور مقدس تاسیس می کنند مانند امامت میراث می بارند.

 واین طور اسلام شیعه گرفتم و راه که خداوند متعال به من می دهد.بنابر این فهمیدم که حق راه نجات است چون که این طور خداوند متعال می خواهد و تشکر می کنم بر هر روز که می آیند و بر هر روز که زندگی میکنم.

سرانجام فیلسوف فرانسوس هنری کربن گفت:

اسلام شیعه اخرین دین زندگی از دنیاست.

[+] نوشته شده توسط محمد رضا در 14:48 | |

ترسناک

از دوستانی که  بالای 80 سال و کسانی که بیماری قلبی و تنفسی دارند خواهش می شود این قسمت را نخوانند.

 

لحظات جان دادن

در این لحظه زبانت بند می رود و توان از اندامت خارج می شود،نه توان فریاد زدن داری و نه توان برگشت به دنیا  چشمانت به نقطه ای خیره می شود و خانواده ات را می بینی که برایت گریه می کنند ترس از هر طرف به سویت حجوم می آورد ابلیس و یارانش را با صورت های زشت و ترسناک می بینی که آمده اند تا نگذارند کلمه ی شهادینت را بگویی،موقع جان کندنت مانند این است که تکه تکه پوستت را می کنندویا مانند این است که با سیخی آتشین روحت را بیرون می کشند(البته اگر اعمالت ناپاک باشد) وتو نه توان داری که از درد فریاد بزنی ونه کسی می توند جلوی قبض روح شدنت را بگیرد.به جایی هولناک وناشناخته وتاریک که هیچ آشنایی با آنجا نداری،بعداز این که جان کندی جنازه ی بی حرکتت را به سوی قبر می برند سرازیر قبرت که میکنند،می بینی جاییست تنگ وتاریک ، یک طرفی آنجا می گذارندد در آن حال ترس و وحشت وجودت را گرفته، مردم شروع به ریختن خروار ها خاک به روی جنازه ات می کنند

کارشان که تمام شد شروع به رفتن میکنند.در زیرقبر در تاریکی قبرستان فریاد می زنی که مرا اینجا تنها نگذارید من می ترسم اما هیچ فایده ای ندارد وآنها با بی رحمی تمام از پیشت می روند ودر آن تنهایی و تاریکی تنهایت می گذارند همه به سرعت به خانه هاشان می روند و از بی وفایی آنها اندوهت دو چندان می شود با حال غربت و وحشت بی اندازه ونا امید از همه جا بالا سر جنازه ات  می نشینی .

کمی که می گذرد  کم کم قبرت شروع به لرزیدن میکند.پایین قبرت تلاطمی عجیبی به وجود می آید گویی جانوری می خواهد آنجا را بشکافد وداخل قبر بشود.وحشت سراسر وجودت را می گیرد سرانجام آنجا شکافته می شود ودو نفر با چهره های وحشت ناک و هیکلی ترسناک داخل قبر ت می شوند هیچ گاه این قدر نترسیده بودی دیوهای قوی هیکلی که از دهان وسوراخ بینی شان دود و شعله آتش بیرون میاید ودر دستشان گرزهای آهنینی است که از آتش سرخ شده .وجرقه های هراس انگیزی ازآن بیرون می جهد لحظاتی به آنها نگاه می کنی و بهت زده سر جایت میخ کوب می شوی این دو با صدای رعد آسا که گویا زمین و آسمان را به لرزه در می آورد از جنازه ات می پرسند که خدایت کیست؟

وتو از ترس و وحشت نه دل داری و نه زبان حرف زدن،

با گرزهایی آهنین که منتظر جواب تو هستند واگر جواب ندهی چنان بر سرت می کوبند که قبرت پر از آتش می شود.

 حال اگر تو در دنیا به غیر از بی حجابی و گناه ویا به غیر از نگاه به نامحرمان ودروغ و غیبت شهوت و شهوت رانی کار دیگری انجام ندادی چگونه می خواهی زبانت باز شود و جواب آنها را بدهی ؟چگونه می خواهی اقرار به  نبوت و امامت و قرآن و قبله کنی؟

خدا به دادت برسد اگر اعمالت این باشد.

حالا طرف دیگر قضه را نگاه کن که اگر در دنیا پاک و با انسانیت زندگی کرده بودی و دنبال شهوت و شهوت رانی نبودی دنبال بی حجابی و فساد و نگاه به نامحرمان نبودی اهل نمازو راز و نیاز به در گاه خدای مهربان بودی،آنگاه در هنگام مرگ  حوریه ای از بهشت به سویت می آمد به گونه ای که تا آن موقع نه دیده بودی ونه وصفش را شنیده بودی.از نور صورتش خانه ات روشن می شد وچشمانت را خیره می ساخت ،گلی خوش بو جلوی بینیت می گرفت وبا بوییدن آن گل قبض روح می شدی و وقتی داخل قبر می شدی باغی از باغات بهشت بود وسیع و نورانی .وتا ابد آنجا در ناز و نعمت بودی .

حال انتخاب با خود توست یا زندگی ابد در ترس و وحشت و عذاب شکنجه را انتخاب کن یا زندگی ابدی در بهشت و نعمت و اسایش و سلامتی  را!

[+] نوشته شده توسط محمد رضا در 0:47 | |

یه روز دختر شدم..

بعضی از دوستان اصرار کردند که در مورد دختران مطلب بنویسم. بهشون گفتم:آخه من که دختر نیستم که بتونم در مورد اونا مطلب بنویسم. آخر در مقابل اصرار دوستان تسلیم شدم و  یک روز دخترشدم......

 خود را با آن کفش های پاشنه بلند وروسری ای که فقط نصف سرم را پوشانده بود ومانتوای تنگ که به زور دکمه هایش بسته می شد،فرض کردم.جلوی آینه کمی به سرو وضعم رسیدم چهار صد گرم پود کرم،2عدد رژلب زدم. ومقداری از این چیزها که پشت پلک ها را کبود می کند،مالیدم.راستی گونه هایم را سرخ کردم و موهای قسمت جلوی سرم را نیز فشن زدم ویک عینک آفتابی هم گذاشتم در آینه ی  خونمون که خودمو دیدم فکر کردم یکی دیگم،اصلا شبیه خودم نبودم،نه از جهت جنسیت بلکه با فرض اینکه دختر بودم نیز شخصیت خود را نداشتم یه رنگ دیگه شده بودم.مثل بازیگرانی که در لباس گیریم هستند ومواظبند که گریموشون بهم نخوره،کلافه آور بود.بعد کیفمو که فقط به اندازه ی دو عدد رژلب ویک عدد آینه جا داشت برداشتم وبه خیابان رفتم.

 

وای!! نگاه های شهوت آلودی که هزاران فکر را در ذهن پسران تداعی می کرد را روی خود احساس می کردم.(ومن چون پسرم می دانم چه افکاری در ذهنشان بود....  )

ذره ذره در خودم آب می شدم وغرور وحیا وعفت زنانگی ام قطره قطره از جانم بیرون می رفت.پسری از کنارم رد شد ومتلکی انداخت،به شدت ازش متنفر شدم واز شدت عصبانیت،می خواستم بکشمش.اشک در چشمانم جمع شده بود ونمی توانستم کاری کنم.اما قبل از او از خودم متنفر شدم که چرا با این وضع بیرون آمدم.

رفتم فروشگاهی تا خرید کنم فروشنده با شهوت به من نگاه می کردو صحبت می کرد ومن ذره ذره شخصیتم را از دست می دادم وصدای شکسته شدن غرورم را می شنیدم. بسیار عصبانی شده بودم دوست داشتم مشتی به صورتش بزنم اما خودم را مقصر می دانستم .

در راه برگشت چند الاف دنبالم افتادند وپشت سرم هی متلک می انداختند به هر جوری شد توی یکی از خیابونا گمم کردند،

به محلمون که نزدیک می شدم یه دفعه یه جوونی جلوام سبز شد وگفت: من خیلی وقته شما رو دوست دارم وعاشقتان هستم،(با حیرت به خودم گفتم:من که تازه امروز دختر شدم.)گفتم:گمشو،دروغوی الاف

گفت:منو درک کن،من چون کوه آتش فشانم،کوه یخم نکن. گفتم:خدا شفایت بدهد.

به خانه یمان رسیدم( وازآن فرض و خیال دختر بودن بیرون امدم

تصمیم گرفتم که فردای ان روز رابا شخصیتی جدید،بدون آرایش وبا چادر ملی بیرون بروم.حالا فردا رو فرض کردم....)

 

از خونه زدم بیرون دیگه تو اون فضا نگاه های شهوانی را روی خودم حس نمی کردم،آدما به راحتی از کنارم عبور می کردند (چون من پسرم می دانم که پسرها نسبت به چنین دخترهایی حالت قداست،شخصیت ،غرور واُهبت وبر عکس برای دختران بی حجاب حالت هرزگی،سبکی ،بی شخصیتی وبی وقعی متصور می شوند)

همان پسری که چند روز پیش متلک انداخت امروز از کنارم با همان تصور رد شد.رفتم همون فروشگاهی که چند روز پیش رفتم. فروشنده بسیار با شخصیت با من برخورد کرد ومن احساس غرور وشخصیت می کردم احساس ارزش ،ارزش زن بودن.

 وقتی برمی گشتم خونه اون جوونه که ابراز علاقه می کرد رو دیدم، گلشم دستش بود ومنتظر یکی دیگه بود که بهش تقدیم کنه.منو که دید جرات نکرد مزاحم بشه وهمون جور به گلش ور می رفت.

چند روز بعد مادرم گفت:امشب قراره خواستگار بیاد،گفته یکی از هم کلاسیاتونه.شب که اومدند،دیدم شاگرد اول کلاسمونه  که خیلی هم با ادب ومتین بود وخیلی از دخترای کلاس آرزوشون بود که شوهری این گونه داشته باشند.

منم جواب مثبت دادم.......(تا عقد وشب ازدواج رو نگرفتند من از این فرض واز این فکراومدم بیرون..)

 با خودم گفتم: برای یک دختر کدام بهتر است ؟ ارزش زن داشتن ویا نداشتن ؟ واقعا مساله این است!!!

[+] نوشته شده توسط محمد رضا در 16:11 | |

سینما یا 30نما

اومدم خونه دیدم داداشم یه فیلم سینمایی ریخته رو کامپیوتر.گفتم خب

الان می بینیم سرمون گرم می شه. کمی که از فیلم گذشت دیدم دختره ،تو آسایشگاه موهاشو تراشیده و روسریشا برداشته،خیلی صحنه ی دردناکی بود ، دختری که ادعای اسلام وتشیع میکنه با این وضع تو فیلما ظاهر میشه.نمی دونم این فیلمو دیدید یا نه اسمش قرنط.....بود.

بعدشم آخر فیلم که میخواست پشت صحنه هاشو نشون بده.اتاق گریمی رو نشون می داد که دارن موهای اون هنر پیشه (ببخشید،فساد پیشه)رو میزنند.

حالا اون فیلم به درک،اصلا چرا سینمای ما اینقدر بی محتواست؟شبکه های ماهواره ای و اینترنت وموبایل و بلوتوپ(ببخشید بلوتوث)های ضد اخلاقی برای تحریک جنسی جوانان وگمراهیشون،کم بود تازه سینما هم به اینا ملحق شده(البته ملحق بود).

شما یه نگاهی به فهرست فیلمای اکران شده بندارید:

1.    دختری برای صد نفر

2.    عشق + 200

3.    بیهوشی

4.    چتری برای پنج نفر

5.    کلاهی برای باران ،مریم،ثریا،لیلا و......

6.    زیر درخت نارنگی

7.    ..........

                                   

  همه ی اینها دارد عشق بازی ودنبال ناموس مردم راه افتادن رو یاد می دند.

می دونی مشکل ما کجاست؟مشکل مااز اونجاست که فرهنگ سازی ما از پایه خرابه .می خوایم برا کودکان فیلم بسازیم برمی داریم"فیتیله،احکام دین تعطیله" رو می سازیم .که از همون اول بچه رو با آهنگ وموسیقی وخوانندگی ای که بعضا غربیه آشنا می کنند.راحت ذهن کودک معتاد موسیقی و اهنگ می شه.کمی که بزرگتر شد دنبال موسیقی های به اصطلاح باحال تر می ره واز فرقه های شیطان پرستی که راه تبلیغ شون با موسیقی های متال وهوی متال است سر در می اره. البته بی انصافیه اگه نقاط خوب این برنامه گفته نشه.

کاری نداریم .توخونواده بابای خونه با مسجدی هاوبسیجی ها میونه ی خوبی نداره.این افکار تو ذهن بچه رسوخ می کنه واز این گروهها دوری می کنه .وبه گروه های دیگه که فکر می کنه خوبه میره.از طرفی نوجوان چه دخترچه پسر نیاز داره که به هرقیمتی  توسط گروه هم سن خودش پذیرفته بشه.این نیاز از نیاز به (حس مهم بودن)سرچشمه می گیرد .حس مهم بودن یعنی اینکه جوون تو این سن باید بدونه که برا دیگران مهمه ودیگران اونو می بینند وبهش توجه دارند.که باید آن راارضا کند.عامل بسیاری از بدحجابی ها واعتیادها وبی بندو باری ها چه دختران وچه پسران همینه.در بعضی خونه ها پدر مادر نماز نمی خونند.بچه هم یاد می گیره. حالا کاشکی به این جا ختم می شد.

باباهه میاد خونه،پسر بچه هه یا دختر بچه هه می گه: باباجون چیه خریدی؟

باباهه میگه:یه چیز خوب براتون گرفتم تا سرگرم بشید(باید بگه:یه چیز خوب گرفتم تا بدبخت بشید)

بعد که ماهواره رو نسب کرد،از فردا پسره تو مدرسه،هی قر می ده واراجیف می خونه.دختره هم اینقدر با ناز راه می ره که 

انگار سر گیجه گرفته.

فردا هم سر باباهه ومامانه داد می زنه وهر روز یه مدی می خواد.

                       

بااین همه افکارغلط حالاتازه وارد مدرسه شده،

اونجا که باید معلمه از همه بیشتر افکارش درست باشه،افکاربعضی هاشون از همه خرابتره.تازه به جای اینکه ایدئولوژی نوجوان را درست کند می زنه یه جهان بینی به نوجونه میده،که کافره جهانو بهتر ازاون می بینه.محیط دبیرستان و دانشگاه که نقلش نگفتنی است. اونجا دیگه هر چی رو تئوری یاد گرفته بود عملی پیاده می کنه.حالا بیا واین جون عاشق پیشه رو درستش کن.همچین میگه عاشق شدم که مجنون پیشش کم میاره.

دوستای خوبش دورش جمع میشن تا راهنمایش کنند،یه چیزی قد نخود بهش میدند ومیگند: وقتی یادش افتادی اینو بزن توپ میشی.

 

چند سال بعد

 

زیر یه جوی آب یکی افتاده کمی جلوتر که میره می بینی کرم بدنش رو خورده و آرام وخاموش در شبی تاریک وسرد درتنهایی کامل افتاده ومرده.آره این همونه که توگهواره وقتی می خندید ملتو می خندوند.

به راستی کی مقصره؟

در درجه ی اول خودش.اما آیا اون پدره که با افکارش اینو از مسجد دور کرد، ویا اون هنر پیشه یا کارگردانی که چیزی به جز عشق ودختر بازی یاد این جون ندادند و  یا بابایی که ماهواره میخره میزاره خونه و یامعلمی که سر کلاس افکار غلط خود را به خورد بچه ها میده ویا اون دختری که با بی حجابی تخم فسادو تو دل این جون می کاره یا اون نویسنده ی مجلات خوانوادگی که عشق ودنبال دخترا راه افتادنو یاد می ده یا واون بوتیک داری که لباس های زننده می فروشه  ویا کسی که وبلاگ گمراه کننده می نویسه مقصر نیست؟؟؟؟

 

حالا شاید بفهمیم که چرا دیگه عیدا مثل برق میاد و میره ومثل خیار نرسیده،بی مزه است.آره برا اینکه همون مقصریم.

 

شاید بعضی جاهاش خندیده باشی ولی باور کن این  نمایش نامه ای که هر روز داره تکرار می شه.

بیاید هممون دست به دست هم بدیم تا شاید کمی این وضع را تغییر دهیم.

                            

 

[+] نوشته شده توسط محمد رضا در 14:15 | |

پدیده ی غرور

یکی از مشکلات ما جوانان مساله ی مهم وهمه گیر (غرور)و (خود پسندی)است.

اکثر جوانان به این مساله گرفتارند .برای همین مهم تصمیم گرفتم در این مطلب به مساله غرور اعم از شناخت و درمانش بپردازم امیدوارم همه ی ما استفاده کنیم:

"وآن عبارت است از حالتی که خود را بالاتر از دیگری ببیند و اعتقاد برتری خودرا بر غیر داشته باشد.

آثار آن:

وآن را آثاری است که باعث حقیر شمردن دیگری می گردد مانند:مضایقه کردن از همنشینی او،یا همخوراکی او،یا امتناع از پهلو نشستن با او، یا رفاقت با او وانتظار سلام کردن و توقع ایستادن او، و پیش افتادن از او در راه رفتن،وتقدم بر او در نشستن و بی التفاتی با او در سخن گفتن وبه حقارت با او تکلم کردن وپند و موعظه او را بی وقع دانستن وامثال آن

واز دیگر آثار آن است خرامان ودامن کشان راه رفتن وبعضی از این افعال گاهی از حسد و کینه و ریا نیز نسبت به بعضی صادر می شود.

                                               

راه در مان غرور :

حال آن که ابتدای آن نطفه ی نجس وپلیدی بود وآخرش جثّه ی متعفن وگندیده، در این میان حمل کننده ی نجاسات (اعم از خون و ادار و مدفوع و منی و..)است وجوالی است پر ازکثافات متعدده که از بولگاهی به بولگاه دیگر عبور کرده واز آنجا نیز بیرون آمده، سه مرتبه از محل بولگاه گذشته وآن مسکین بیچاره در این میان عاجز وذلیل نه خود اختیاری ونه او را قدرت بر کاری . نه خبر دارد که بر سر او چه می آید. نه مطلع است که فردا ،روزگار به جهت او چه می زاید .ومرض های گوناگون مزمنه بر او مسلط ،و بیماری های صعب به جهت او آماده . از هرجا سر برآورد آفتی در کمینش ،وبه هر طرفی میل کند حادثه ای در قرینش .

و حضرت پیغمبر(ص) فرمود که:«دشمن ترین شما به سوی ما و دورترین شما از ما در روز قیامت، پر گویان ،نازک گویان ومتکبراند».

و همچنیپن از آن حضرت است که فرمودند : «سه نفرند که خداوند در روز قیامت با ایشان سخن نخواهد گفت وعمل ایشان را پاک نخواهد ساخت و عذاب درد ناک برای ایشان خواهد بود،پیرزنا کار،پادشاه جبار و متکبر بی خبراند».وهزاران روایت دیگر از اهل بیت وارد شده،پس ای بی خبر تو کجا و غرور وتکبر و خود پسندی کجا؟"

(به نقل ازکتاب شریف معراج السعادة)

[+] نوشته شده توسط محمد رضا در 11:9 | |

من تصمیم دارم به جای هفت سین هفت (تا)بچینم تو چطور؟

با آمدن بهار و صفر شدن کرنومتر زندگی انسان فرصتی پیدا می کند تا (توقف) کند و سری به درون خود بزند و منصفانه (تفکر) کند که چه کرده ؟ آیا خوشی های زودگذر ارزش گناه کردن را دارد؟ آیا مسائل کوچک ارزش به هم زدن دوستی ها را دارد ؟ آیا چند دقیقه ای وقت گذاشتن برای نماز ارزش نافرمانی خدا را دارد؟ به اینها که فکر می کنم (تصمیم) می گیرم (توبه) کنم درست مثل بهار برگردم به همان نقطه ی اول و از آنجا شروع کنیم .

            عید نوروز سال 1388 taknaz.ir

 در سخنان گهربار معصومین (ع) آمده که فرمودند: وقتی توبه کردی مثل این است که اصلا گناه نکردی . بر سر سفره ام جای (تحول) را خالی می بینم، مگر می شود همه اینها باشند و انسان متحول نشود . می خواهم مثل بهار متحول شوم و اصول زندگی ام را از اصل لذت و شهوت به اصل انسانیت و صداقت با موضوع خدا محوری تغییر دهم . کمی که به تفکر می نگرم جای (توکل) را خالی می بینم توکل را مانند بند تسبیحی در همه ی مراحل زندگی ام جاری می کنم تا توکل بر خدای مهربان (تحرک) به سوی اهدافم را آغاز کنم . حال هفت تای ام را در گوشه قلبم با تزئینی زیبا می چینم! تو چطور؟

[+] نوشته شده توسط محمد رضا در 10:20 | |

دخترانه

برای خرید شب عید رفته بودم دختر ها را می دیدم که مانند انسان های مسخ شده  اصول رفتاری خود را به کل تغییر داده اند از اصل انسانیت به اصل حیوانیت رو آورده اند اصل انسانیت عفت حیا پاکدامنی است اصل حیوانی بی بند و باری مانند حیوانات بی حیا و هوس ران بودن است ، پسر ها را می دیدم که بعضی از آنها غیرتی در وجودشان دیده نمی شد با خواهر و مادرش راه می رفت در حالی که خواهرش چنان وضع فجیعی داشت که انسان تعجب می کرد تمام بدنش معلوم است تمام برآمدگی های بدن دختر ها معلوم است . آیا این از لحاظ عقلی و فطری قابل پذیرش است که زنان و دختران مانند تلفن عمومیدر دست عموم باشند و هرکس خواست آن را وسیله ی هوس رانی و بازیچه ی خود قرار دهد . آیا این به آزادگی زنان نزدیک تر است یا آنکه زنان چونان بردگان در آماج نگاههای زهر آلود هوس رانان قرار گیرد.

                            

آنان که ادعای روشن فکری دارند آیا به فطرت خود هم دروغ می گویند؟انسان فطرتا از کسانیکه با حیا و نجیب است خوشش می آید و از کسانی که بی حیا و بی بند و بار هستند دوری می گزیند. برای ازدواج اولین جملاتی که درمورد خوبی دختران گفته می شود این است که دختری خوب و نجیب و با حیاست .

                           

اصلا کاری با اسلام و تشیع و دستورات اهل بیت ع نداریم. آیا عقلا و فطرتا می پذیریم که خدای نا کرده خواهر ما با چندین نفر ارتباط داشته باشد؟ آیا دخترانی که با یک یا چندین نفر ارتباط دارند را می ستاییم یا دخترانی که با پاکدامنی با هیچ کس ارتباط ندارند؟ به خدا قسم بزرگترین زینت و زیبایی دختران عفت و حیای آنهاست . چگونه دختری همچون گل یاس حاضر می شود جسم و روح لطیفش را در اختیار افراد هوسران که خود را عاشق صادق می خوانند قرار دهند و پسرها که خود را اول کار عاشق می خوانند چگونه به خود اجازه می دهند که با روحیه و آبروی و زندگی دخترهای معصوم بازی کنند آیا دور از انتظار است اگر قانون حاکم بر زندگی هایمان را قانون جنگل بنامیم . که هیچ کس بیشتر از اصل لذت و شهوت به چیز دیگری فکر نمی کند. باید اسمش را حماقت بنامیم اگر صداقت این جوانهای عاشق پیشه را باور کنیم . چراکه اگر واقعا عاشق هستند ویژگی عاشق این است که نخواهد کوچکترین ضرری به معشوقشبرسد . حال اینکه اینها با طرح دوستی و ارتباط با دخترها، عفت و حیای دخترها را خدشه دار می کنند. دروغ می گویند که عاشق هستند یا حداقل عشقی که برخواسته از عقل باشد نیست بلکه عشقی است که برخواسته از شهوت است که اصولا آن را عشق نمی نامند.

هیچ چیز مانند نجابت دختران ، پسران را عاشق نمی کند . دختری که با بدحجابی زمینه گناه را برای جوان محرومی که فعلا زمینه ی ازدواجش نیست را فراهم می کند در گناه جوان شریک است و روزی باز خواست می شود که چرا با بی حجابی زمینه ی گناه جوانان را فراهم کردی؟

به خود خدایی که خیر ما را می خواهد اگر حجاب برای ما ضرر داشت به آن سفارش نمی کرد . بعضی ها حجاب را دمدگی و تحجر و بی حجابی را روشنفکری و افتخار می دانند. کسانی که این چنین فکر می کنند با فطرت خود به ستیز برخواسته اند و اصول انسانیت را نفی و اصول حیوانیت را تصدیق می کنند این مبانی آنها با هر عقل سلیمی مخالفت می کند. آنها چنان از هوا هوس ها و منافع خود پیروی کرده اند که فطرت خود را زنده به گور کرده و جوانان معصوم را به گمراهی می کشانند اکثرا به خاطر رسیدن به اهداف شوم خود و بعضی به علت جهالت خود از این اصول پیروی می کنند. روزی را می بینم که حکومت عدل الهی برپا شده و جوانان مسلمان برترین جوانانند و آنگاه که معنای واقعی حجاب را چونان عسلی شیرین چشیده اند و آزادی و آزادگی خود را به دست آورده اند به امید آن روز .

(( و کل یوم لا بعصی الله فیه فهو عید حکمت 428))

((اذکروا انقطاع اللذات و بقاء التبعات : پایان لذت ها و برجای ماندن تلخی ها را به یاد آورید

[+] نوشته شده توسط محمد رضا در 10:18 | |

مناظره محمد علی باب با علمای تبریز (فرقه ی بهاییت)

سلام دوستان قبلا از فرقه بهائیت براتون مطلب گذاشتم و قول دادم که مطالب بیشتری نیز بگذارم. البته دوست داشتم دوستان بهاییمان بیایند و با هم بحث و تبادل نظر کنیم که متاسفانه کسی نیامد . حال نیز متن مناظره ی محمد علی باب شیرازی با علمای تبریز را برایتان می گذارم تا سال نو را با لبخند بر چهره تان آغاز کنید مناظره از این قرار است:

((نظام العلما: ... شما ادعای خود را در حضور علمای اسلام بیان نمایید تا تصدیق و تکذیب آن محقق گردد. اگر چه من اهل علم نیستم و مقام ملازمت دارم و خالی از غرضم تصدیق من خالی از فایده نخواهد بود و مرا از شما سه سوال است:

اولا : آیا این کتبی که بر سنت و سیاق قرآن و صحیفه و مناجات در اکناف و اطراف ایران منتشر شده از شما است یا نه ؟ و آیا آنها را شما تالیف کرده اید و یا به شما بسته اند؟

باب : از خدا است.

نظام العلما: من چندان سواد ندارم ، اگر از شما است بگویید آری و الا نه .

باب : از من است.

نظام العلما:آیا معنی کلام شما که گفتید از خداست این است که زبان شما مثل شجره ی طور است.

باب: روا باشد اناالحق از درختی چرا نبود روا از نیکبختی

نظام العلما: این همه آوازها از شه بود؟

باب : رحمت به شما همین طور است.

نظام العلما: شما را باب میگویند . چه کسی کی و کجا بر شما این اسم را گذاشته است؟ معنی باب چیست ؟ و آیا شما به این اسم راضی هستید یا نیستید؟

باب: این اسم را خدا به من داده است.

نظام العلما: در کجا؟ در خانه کعبه، بیت المقدس یا بیت المعمور؟

باب: هر کجا باشد اسم خدایی است.

نظام العلما: البته در این صورت راضی هم هستید . معنی باب چیست؟

باب: انا مدینة العلم و علی بابها( من شهر علمم و علی در آن است) فرموده محمد بن عبدالله ص.

نظام العلما: شما باب مدینه علم هستید؟

باب: بلی.

نظام العلما: حمد خدا را که من چهل سال است قدم می زنم که به خدمت یکی از ابواب برسم مقدور نمی شود. حال احمدلله در ولایت خودم بر سر بالینم آمد. اگر چنین شد و معلوم گردید شما بابید منصب کفشداری را به من دهید.

باب: گویا شما حاج ملا محمود باشید؟

نظام العلما: بلی.

باب: شان شما اجل است . باید منصب بزرگی به شما داد.

نظام العلما: من همین را می خواهم مرا کافی است.

نظام العلما: به قول پیغمبر یا حکیم دیگر که فرموده است: (العلم علمان علم الابدان و علم الادیان) در علم ابدان عرض می کنم که در معده چه کیفیتی حاصل می شودکه شخص تخمه می شود؟ بعضی به معالج رفع می گردد و برخی منجر به سوء هضم می شود یا به مراق منتهی می گردد؟

باب : من علم طب نخواندم.

ولیعهد: در صورتی که شما باب علوم هستید می گویید علم طب نخواندم ! با دعوی شما منافات دارد.

نظام العلما: عیب ندارد . این علم بی طره است داخل علوم نیست با بابیت منافات ندارد . پس از باب پرسید : علم ادیان علم اصول است و فروع و اصول مبدا دارد و معاد. بگویید آیا سمع و بصر و قدرت عین ، ذات هستند یا غیر ذات؟

باب : عین ذات هستند.

نظام العلما: پس خدا متعدد شد و مرکب. ذات با علم دو چیزند که مثل سرکه و شیره عین یکدیگر شدند؛مرکب از ذات و علم یا از ذات و قدرت . علاوه بر این دو مفسده،خدا عالم است پیغمبر هم عالم است من هم عالمم . در علم شریک شدیم . ما به اشتراک داریم. علم خدا از خودش هست و علم ما از او . پس ما به الامتیاز داریم. در نتیجه خدا مشترک شد از ما به الامتیاز و ما به الاشتراک و حال آنکه خدا مرکب نیست.

باب : من حکمت نخوانده ام.

نظام العلما: علم فروع مستنبط از کتاب و سنت است و فهم کتاب و سنت موقوف بر علوم بسیاری مثل صرف و نحو و معانی و بیان و منطق. شما که بابید قال را صرف کنید.

باب : کدام قال؟

نظام العلما: قال یقول قولا، قالا قالوا قالت قالتا قلن. آقای باب باقی را شما صرف کنید.

باب: در طفولیت خوانده بودم ، فراموش شده.

نظام العلما: در هو الذی یریکم البرق خوفا و طمعا؛ خوفا و طمعا برحسب ترکیب چیست؟

باب : در نظرم نیست.

نظام العلما: معنی این حدیث را بگویید: لعن الله العیون الثلاثه فانها ظلمت عینا واحدا.

باب نمی دانم.

نظام العلما: مامون خلیفه از حضرت رضا ع پرسید: (ما الدلیل علی خلافه جدک؟ قال آیه انفسنا قال لولا نسائنا قال لولا ابنائنا) ؛ (وجه استدلال امام رضا ع چیست و وجه رد مامون بر امام و رد امام بر خلیفه چیست؟)

باب(با تحیر) : این حدیث است؟

نظام العلما: بلی حدیث است. شان نزول (انا اعطیناک الکوثر) معلوم است. حضرت رسول می گذشت، عاص گفت : این مرد ابتر است، عن قریب می میرد و اولادی از او نمی ماند. حضرت غمگین شد، از برای تسلیت آن حضرت این سوره نازل گشت. حال بگویید این چه تسلیت است؟

باب: واقعا شان نزول سوره این اسن؟

نظام العلما: اقایان این طور نیست؟

حضار همگی : بلی.

باب: مهلت دهید فکر کنم.

نظام العلما: ما در عهد جوانی به اقتضای سن شوخی می کردیم و این عبارت علامه را می گفتیم:( اذا ادخل الرجل علی الخنثی و الخنثی علی الانثی و جب الغسل علی الخنثی دون ارجل و الانثی).

باب : این عبارت از علامه است؟

حضار : بلی.

نظام العلما: از علامه نباشد ، از من باشد. معنی آن را بیان فرمایید . آخر نه شما باب علم اید؟!

باب: چیزی به خاطرم نمی رسد.

[+] نوشته شده توسط محمد رضا در 10:15 | |

:: مطالب پيشين